اهداف پشت پرده کنفرانس امنیت هسته ای واشنگتن
سرویس سیاسی-
اجلاس «امنیت هسته ای» در حالی در واشنگتن در حال برگزاری است که تحلیلگران اجماع دارند آمریکا از اعتبار و مشروعیت لازم برای میزبانی چنین اجلاسی برخوردار نیست.
واشنگتن پایتخت آمریکا روزهای دوشنبه و سه شنبه 23 و 24 فروردین 89 میزبان روسا و نمایندگان 47 کشور جهان است که به دعوت باراک اوباما رئیس جمهور جدید آمریکا برای بحث درباره موضوع «امنیت هسته ای» گرد آمده اند.
روند گزینشی انتخاب شرکت کنندگان به اضافه مجموعه ای از پارامترهای سیاسی که در متن و حاشیه این اجلاس وجود دارد، این اتفاق نظر را بوجود آورده است که این نشست نه تنها دستاورد خاصی نخواهد داشت، بلکه بیش از پیش نشان خواهد داد آمریکا دیگر نه به لحاظ مشروعیت اخلاقی و نه از حیث استراتژیک نمی تواند نقش «رهبر جهان» را ایفا کند، بلکه برعکس، دولت واشنگتن در حال حاضر متهمی شرور و غیرقابل اعتماد است که سابقه جنایتکارانه اش به اضافه برنامه های مزورانه ای که برای آینده اعلام می کند، آن را روز به روز در جهان منزوی تر خواهد کرد.
دستور کار اجلاس
آمریکایی ها درباره دستور کار اجلاس هسته ای واشنگتن به اعلام اطلاعاتی ناقص بسنده کرده اند. مقام های آمریکایی درباره این نشست که آن را «بزرگترین گردهمایی رهبران جهان در واشنگتن طی چند دهه گذشته» خوانده اند، گفته اند که این نشست بیش از هر موضوع دیگری روی مسئله «امنیت مواد و تجهیزات هسته ای و جلوگیری از انتقال آنها به تروریست ها» تمرکز خواهد کرد.
خبرگزاری آلمان روز 21 فروردین طی گزارشی از واشنگتن نوشت «کارشناسان اعلام کردند باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا در جریان کنفرانس بین المللی امنیت هسته ای که این هفته میزبانی آن را بر عهده خواهد داشت از کشورهای جهان خواهد خواست تا بر سر اتخاذ اقداماتی در جهت تضمین ایمنی مواد هسته ای و عدم دسترسی تروریست ها به این مواد توافق کنند. آنها تاکید کردند اوباما در صدد ارائه و بررسی یک طرح اقدام است که در آن استانداردهای مربوط به افزایش ضریب ایمنی ذخایر هسته ای و تحقق این اهداف طی یک دوره چهارساله تبیین شده است. این طرح ممکن است پیگیری توافق های جدید و تحکیم توافق های موجود را در این رابطه دربر بگیرد. گری سیمور مدیر ارشد منع اشاعه تسلیحات هسته ای در کاخ سفید به این خبرگزاری گفت تهدید تروریسم هسته ای تهدیدی بسیار جدی است.»
همچنین هیلاری کلینتون وزیر خارجه آمریکا هم همان روز تاکید کرده است که آمریکا به دنبال ایجاد «پروتکل های جدید بین المللی» در مورد ایمن بودن محل نگهداری مواد هسته ای خواهد بود.
ظاهراً همه چیز به قطعنامه 1540 شورای امنیت باز می گردد که خواستار ایجاد ترتیبات سخت گیرانه تر در خصوص معادن و محل های تولید و ذخیره مواد خام هسته ای شده بود و آمریکایی ها عقیده دارند این قطعنامه به هیچ وجه اجرا نمی شود و مواد هسته ای همچنان در دسترس بسیاری از کشورها قرار دارد. خبرگزاری آسوشیتدپرس هفته گذشته نوشت این موضوع به اندازه ای حاد است که آمریکایی ها عقیده دارند عملاً از کنترل معادن هسته ای در جهان ناتوان شده اند. به عقیده کارشناسان در تهران آمریکا اساساً قادر به حل این مشکل نخواهد بود.
به گفته یکی از این کارشناسان که با کیهان سخن می گفت «آمریکا از حل این مسئله ناتوان است چرا که کشورهای اصلی مرتبط با موضوع یعنی کشورهای آفریقایی اصلاً به اجلاس دعوت نشده اند ضمن اینکه اگر دعوت هم می شدند باز تغییری در رفتار آنها ایجاد نمی شد چرا که آنها اساساً به دلایل اقتصادی در حال فروش مواد هسته ای هستند و آمریکا نمی تواند با روش های کنترلی با آنها مقابله کند». وی همچنین تنوع شدید منابع اورانیوم در جهان را علت دیگر ناتوانی آمریکا از کنترل این موضوع دانست.
آیا آمریکا مشروعیت دارد؟
در عین حال سأال مهم تر این است که آیا آمریکا اساساً مشروعیت کافی برای پرچمداری چنین حرکتی را دارد. تحلیلگران عقیده دارند به دو دلیل چنین موضوعی بی معناست و آمریکا صرفاً به امنیت خود فکر می کند نه امنیت جهان.
دلیل اول این است که اوباما همین چند روز قبل ایران را که هیچ نشانه ای از ساخت سلاح در آن وجود ندارد، به حمله هسته ای تهدید کرد ضمن اینکه واشنگتن همچنان به سرعت در حال گسترش برنامه سلاح هسته ای خود است و فقط برای سال آینده 10 میلیارد دلار برای این منظور در نظر گرفته است. رهبر معظم انقلاب هم روز یکشنبه تأکید کردند این موضوعی نیست که بتوان آسان از کنار آن گذشت. به دنبال همین اظهارات بود که ایران اعلام کرد به زودی از آمریکا به شورای امنیت شکایت می کند. اما علت دوم به اسرائیل بازمی گردد. مطابق گزارش های موجود آمریکا نه فقط به دنبال خلع سلاح اسرائیل نیست بلکه بنا دارد از مطرح شدن موضوع اسرائیل و ضرورت خلع سلاح آن و پیوستن آن به NPT جلوگیری کند.
بنیامین نتانیاهو نخست وزیر تندرو اسرائیل اعلام کرد به دلیل ترس از مطرح شدن موضوع برنامه هسته ای اسرائیل در اجلاس واشنگتن شرکت نمی کند و دان مریدو وزیر اطلاعات کابینه خود را به این اجلاس خواهد فرستاد. علت این اقدام نتانیاهو آن بود که رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه به صراحت اعلام کرد در این نشست موضوع برنامه هسته ای اسرائیل را مطرح خواهد کرد. نکته جالب توجه در اینجا آن است که منابع اسرائیلی تاکید دارند اوباما به نتانیاهو قول داده بود جلوی چنین اقدامی را خواهد گرفت اما موفق به این کار نشد.
دان ویلیامز، طی گزارشی برای خبرگزاری رویترز از بیت المقدس در تاریخ 21 فروردین این موضوع را چنین بیان می کند: «دستیاران نتانیاهو گفتند وی در ابتدا قصد داشت در این نشست شرکت کند زیرا آمریکا اطمینان داده بود که بیانیه این نشست سران بر تلاش ها برای بدست آوردن مواد شکافت پذیر متمرکز و فاقد لحنی چالش برانگیز برای ابهام هسته ای تل آویو باشد. مصر درباره انصراف نتانیاهو اظهارنظر نکرد ولی ترکیه که رجب طیب اردوغان نخست وزیر آن به شدت از اسرائیل انتقاد کرده است تایید کرد وی در واشنگتن موضوع توانایی های هسته ای اسرائیل را مطرح می کند. یک سخنگوی وزارت امور خارجه ترکیه گفت ترکیه اعلام می دارد اسرائیل نیز باید مانند همه کشورهای منطقه عاری از سلاح های هسته ای باشد و این دیدگاه در این نشست نیز مطرح خواهد شد».
نهایتا این که اجلاس واشنگتن به جای آن که روکشی بر ناکامی های یکساله اوباما باشد احتمالا یک گزینه جدید به فهرست آن اضافه خواهد کرد.
ساعت 8 و 15 دقیقه روز دوشنبه 6 اوت 1945- 15 مرداد 1324- هواپیمای آمریکایی 29-B که با دستور مستقیم هری ترومن- رئیس جمهور وقت آمریکا- به پرواز درآمده بود یک فروند بمب اتمی 9000 پوندی با نام رمز «پسر کوچک-LITTLE BOY» را بر فراز شهر هیروشیما رها کرد. حرارت تولید شده از این بمب چند میلیون درجه سانتیگراد بود. این گرمای عظیم همه آنچه را که تا شعاع 5/1 کیلومتری محل اصابت بمب قرار داشت، به طور کامل ذوب کرد. بمب اتمی رها شده بر فراز هیروشیما در لحظه اصابت جان بیش از 90 هزار نفر از مردم این شهر را گرفت و ده ها هزار نفر دیگر تا پایان همان سال -1945- بر اثر جراحات وارده جان باختند. صدها هزار نفر نیز طی چند دهه اخیر و در پی آثار تخریبی آن بمباران اتمی، معلول و همراه با بیماری های صعب العلاج به دنیا آمده اند. 3 روز بعد از بمباران هیروشیما، آمریکایی ها دومین بمب اتمی با همان مختصات و با اسم رمز «مرد چاق-FAT MAN» را بر فراز شهر ناکازاکی رها کردند و تلفات مشابهی به بار آوردند که رقم انسانی این دو بمب اتمی در اولین دقایق پس از اصابت 220 هزار نفر بوده است.
بازخوانی پرونده بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی نشان می دهد که آمریکایی ها تا چه اندازه وحشی، خونریز، بی رحم و فاقد کمترین ارزش های اخلاقی و انسانی هستند. این وحشی گری تاکنون در تمامی دولت های بعدی آمریکا نیز به وضوح دیده شده است. هیچ یک از دولت های آمریکا طی 65 سال گذشته نه فقط آن جنایت هولناک را محکوم نکرده اند بلکه ادعا می کنند با بمباران هیروشیما و ناکازاکی به جنگ جهانی دوم خاتمه داده و از کشتار بیشتر در جریان جنگ یاد شده جلوگیری کرده اند! این ادعای مسخره و برخاسته از خوی وحشی گری دولت های آمریکا در حالی است که جنایت هیروشیما و ناکازاکی بعد از قطعی شدن پیروزی متفقین در جنگ جهانی دوم صورت پذیرفته بود. زیرا از 3 دولت محور آلمان، ایتالیا و ژاپن که در مقابل متفقین قرار داشتند، دولت های آلمان و ایتالیا در ژوئن 1945- خرداد 1324- یعنی نزدیک به 2 ماه قبل از بمباران هیروشیما و ناکازاکی، بدون قید و شرط تسلیم شده بودند، هیتلر، رهبر آلمان نازی در پناهگاه خود دست به خودکشی زده و موسولینی رهبر ایتالیا بازداشت و به جوخه آتش سپرده شده بود و ژاپن درباره شرایط تسلیم با متفقین در حال رایزنی و گفت و گوی رسمی بود. بنابراین در حالی که دو کشور اصلی و قدرتمند در ائتلاف محور، بی آن که از بمب اتمی علیه آنها استفاده شود، تسلیم شده بودند، به کارگیری سلاح اتمی برای وادار کردن ژاپن به تسلیم- آنگونه که دولت های آمریکا ادعا می کنند- با هیچ تاکتیک جنگی و منطق نظامی قابل توجیه نبوده و نیست و این حرکت وحشیانه آمریکا برای همیشه به عنوان یک داغ ننگ بر پیشانی دولت های آمریکا باقی است.
گفتنی است، ژنرال «هنری آرنولد» فرمانده ارتش آمریکا و نیروی هوایی این کشور در دولت ترومن تاکید می کند «همیشه به نظر ما اینطور می رسید که ژاپنی ها در هرحال سقوط می کردند و فرقی نمی کرد که از بمب اتمی استفاده شود یا نشود» و ژنرال «ویلیام لیهی» رئیس وقت ستاد مشترک ارتش آمریکا اعتراف می کند که «ژاپن قبل از بمباران هیروشیما و ناکازاکی شکست خورده و آماده تسلیم بود. ژاپنی ها از دو ماه قبل یعنی ژوئن 1945 برای تسلیم اعلام آمادگی کرده و با ما در حال مذاکره بودند، بنابراین احساس من آن است که استفاده ما از بمب اتمی چیزی شبیه برخورد آدم های وحشی و قرون وسطایی بود». درباره این جنایت هولناک اگرچه گفتنی های فراوان دیگری نیز هست که شنیدن آن نشان می دهد مقایسه این جنایت با «برخورد آدم های وحشی و قرون وسطایی» که در اعترافات ژنرال لیهی آمده، بسیار محترمانه!! است ولی از آن میان تنها به دو نکته دیگر بسنده می کنیم، و آن این که؛ آمریکایی ها پروژه تولید بمب اتمی را با نام «پروژه منهتن» از مدت ها قبل کلید زده بودند و این پروژه در ژانویه 1945 به نتیجه رسیده بود. «جک مدیگان» مشاور وقت وزارت جنگ آمریکا اعتراف می کند که «دانشمندان آمریکایی آزمایش های اولیه خود را با تزریق پلوتونیوم به بیماران و زندانیان و بدون اطلاع آنها آغاز کردند» و در ژانویه 1945، پروژه منهتن با تولید بمب هسته ای به موفقیت رسید و تاکید می کند که «بمب اتمی تولید شده نیاز به آزمایش داشت و چنانچه نتیجه آزمایش موفقیت آمیز بود، دیگر نیازی به ادامه تحقیق نبود و فرصت آزمایش نیز همیشه به دست نمی آمد»! تا همین جا میزان اعتقاد دولت های آمریکا به انسانیت و حقوق بشر و ده ها ادعای دهان پرکن دیگر را ارزیابی کنید! تا به نکته دوم که فقط «یک حرف از آن هزاران است» بپردازیم.
روز 20 ژوئن 1945 شورای عالی سیاستگذاری جنگ ژاپن که با حضور امپراتور، وزیر خارجه و فرماندهان نیروهای دریایی و هوایی ژاپن تشکیل شده بود با تسلیم ژاپن مشروط به باقی ماندن نظام امپراتوری- یعنی درخواستی که بعد از پایان جنگ نیز متفقین پذیرفتند- موافقت می کنند و این موافقت را رسما به اطلاع متفقین می رسانند، اما آمریکا خواستار تسلیم بدون قید و شرط می شود. برخی از ژنرال های آمریکایی از مخالفت آمریکا با درخواست تسلیم ژاپن- با حفظ امپراتوری- تعجب می کنند، چرا که تسلیم با حفظ نظام امپراتوری ژاپن، خواسته قبلا اعلام شده آمریکا بود!
سه هفته قبل از بمباران هیروشیما و ناکازاکی- اواسط جولای 1945- ژنرال «رالف بارد» معاون فرمانده نیروی دریایی آمریکا با ارسال نامه ای رسمی برای «استیسون» وزیر جنگ، ضمن اشاره به تلفات انسانی سنگین و هولناک بمب اتمی و با تاکید بر درخواست ژاپن برای تسلیم، و ضرورت «بازی عادلانه»! توصیه می کند اکنون که تصمیم برای بمباران اتمی ژاپن در حال قطعی شدن است، بهتر است «اطلاعات لازم درباره قدرت تخریبی بمب اتمی اعلام شود» و نتیجه می گیرد که «ژاپن در حال تسلیم به طور قطع بعد از اطلاع از قدرت تخریبی بمب های اتمی، بدون قید و شرط تسلیم خواهد شد.» اما این توصیه کمتر وحشیانه از سوی «ترومن» رئیس جمهور وقت آمریکا رد می شود و انتشار هرگونه اطلاعات درباره بمب اتمی ممنوع اعلام می شود. ژنرال «رالف بارد» بعدها در خاطرات خود نوشت: «رد پیشنهاد وی تردیدی باقی نمی گذارد که ادعای آمریکا درباره استفاده از بمب اتمی برای پایان دادن به جنگ جهانی دوم، فقط می تواند یک شوخی تلخ - BITTER JOKE- باشد و انگیزه اصلی در این جنایت هولناک، آزمایش تلفات انسانی بمب اتمی و ایجاد رعب و وحشت از قدرت آمریکا در جهان بوده است و....»
آنچه گذشت، تنها شرح مختصر و البته مستندی بود از جنایت هولناک آمریکا در هیروشیما و ناکازاکی و انگیزه دولتمردان آمریکا از آن جنایت وحشیانه. آیا هیچ انسانی که کمترین بویی از انسانیت - دین و اخلاق و آزادگی و جوانمردی پیشکش!- برده باشد را می توان یافت که دولتمردان آمریکایی را وحشی، آدمکش، حیوانات درنده زنجیر گسیخته و جنایتکاران حرفه ای نداند؟! ممکن است گفته شود که این جنایت را دولتمردان وقت آمریکا - دوران ریاست جمهوری ترومن - مرتکب شده اند و نمی توان همه دولتمردان آمریکایی را اینگونه تلقی کرد! که باید گفت؛ اگرچه می توان برخی از دولتمردان آمریکایی را بیرون از این قاعده دانست ولی اولاً؛ تعداد آنها بسیار اندک بوده و هست و ثانیاً؛ این عده اندک فقط یک استثناء در مقابل قاعده کلی هستند که شرح آن به درازا می کشد. اما اوباما، رئیس جمهور کنونی آمریکا بی تردید و به یقین یکی از همان دولتمردان وحشی آمریکاست. تعجب نکنید، بخوانید!
روزنامه آمریکایی نیویورک تایمز در شماره روز سه شنبه 17 فروردین 89- 6 آوریل 2010- به نقل از اوباما در مصاحبه با این روزنامه نوشت «من به عنوان رئیس جمهور آمریکا متعهد می شوم که آمریکا هرگز از سلاح هسته ای علیه رقبای خود که این سلاح را در اختیار ندارند و به مقررات منع گسترش تسلیحات اتمی احترام می گذارند، استفاده نکند... البته کشورهای خارج از این معیار، مانند ایران از استثناهای این مقررات جدید خواهند بود»!
اوباما، رئیس جمهور مدعی حقوق بشر آمریکا در این مصاحبه که بازتاب جهانی گسترده ای داشته و خشم بسیاری از مجامع رسمی و ملت ها را برانگیخته است، با تلویحی نزدیک به تصریح، مردم ایران را به حمله اتمی تهدید می کند. اکنون با توجه به شرح مختصری که از جنایت وحشیانه و هولناک بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی گذشت، چه احساسی نسبت به اوباما دارید و آیا در پس آن لبخندهای مصنوعی، جانوری درنده، وحشی و زنجیرگسیخته ای را نمی بینید که کمترین نشانه ای از انسان و انسانیت ندارد؟! آدم نمایی که صد البته، حماقت او خیلی بیشتر و غلیظ تر از وحشی بودن اوست. وقتی اوباما با شعار «تغییر» و پز حقوق بشری و صلح طلبی به ریاست جمهوری آمریکا رسید، کیهان با بهره گیری از آموزه های امام راحل(ره) و خلف حاضر او درباره ماهیت آمریکا با تیتر «آن باز در لباس کبوتر آمد!» به استقبال ریاست جمهوری او رفت و هنگامی که در نقاب صلح دوستی از مذاکره با جمهوری اسلامی ایران سخن گفت؛ رهبر معظم انقلاب که بارها نشان داده است، هرجا، همه «مو» می بینند، ایشان از «پیچش مو» خبر می دهند، با درایتی مثال زدنی و همیشگی فرمودند «دولت جدید آمریکا می گوید ما مایلیم با ایران مذاکره کنیم، ما به سوی ایران دست دراز کردیم، خب! این چه جور دستی است؟ اگر دستی دراز شده باشد که یک دستکش مخملی رویش باشد، اما زیرش یک دست چدنی باشد، این هیچ معنای خوبی ندارد».
و دیروز وقتی با تهدید اتمی آمریکا آنچه را که آقا در خشت خام دیده بودند، همه جهانیان در آینه شفاف مشاهده کردند، ضمن تحقیر شخصیت رئیس جمهور بی شخصیت آمریکا فرمودند؛ «این سخن بسیار عجیب است و دنیا نباید از آن بگذرد، زیرا در قرن بیست ویکم که قرن ادعاهای حمایت از حقوق بشر و مبارزه با تروریسم است، رئیس یک کشور تهدید به حمله اتمی می کند» ایشان با اشاره به تبلیغات آمریکایی ها درباره غیرقابل اعتماد بودن برنامه هسته ای ایران، گفتند «غیرقابل اعتماد، آن دولت هایی هستند که بمب اتمی دارند و با بی حیایی دیگران را تهدید به بمب اتم می کنند بنابراین سخنان رئیس جمهور آمریکا رسواکننده است».
اوباما می داند- یعنی به او فهمانده اند- که به قول حضرت امام(ره)، «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» و اظهارات اخیر وی قبل از آن که قلدرمآبانه باشد، نشان دهنده وحشت از اقتدار جمهوری اسلامی است. اما اظهارات اوباما برخلاف انتظار وی نه فقط از نگاه جمهوری اسلامی ایران تهدید تلقی نمی شود، بلکه حاوی نکات خشنودکننده ای نیز هست. این- به زعم اوباما- تهدید، نشان می دهد که؛
1- دشمنی آمریکا با ملت ایران است. پیش از آن نیز «واین برگر» وزیر دفاع وقت آمریکا گفته بود «ایران را به عنوان یک ملت باید نابود کرد»! رجز خنده داری که ماهیت واقعی آمریکا را برملا می کند و این افشای ماهیت، به نوبه خود موهبت بزرگی برای ایران و همه ملت های مسلمان است.
2- اوباما در اظهارات اخیر خود اعتراف می کند که تمامی توطئه ها و سرمایه گذاری های آمریکا و متحدانش برای مقابله با ایران اسلامی ناکام مانده و شکست خورده است که تازه ترین نمونه آن فتنه 88 بود.
3- او تاکید می کند که آنهمه رجزخوانی درباره جنگ نرم و سرمایه هنگفت رسانه ای و جاسوسی که با بهره گیری از وطن فروشان داخلی برای مقابله با ایران اسلامی به کار گرفته بود، دود شده و به هوا رفته است. یعنی به قول آقا، مردم ایران نشان داده اند در مقابله با جنگ نرم، نیز به اندازه مقابله با جنگ نظامی و سخت، کارآمد و قدرتمندند.
4- و بالاخره، اگرچه دراین باره سخن بسیار است ولی در محدوده این یادداشت محدود، این نکته نیز گفتنی است که هرچند ایران اسلامی درپی تولید و بهره گیری از سلاح هسته ای نیست ولی استفاده از سلاح اتمی در دنیای امروز نمی تواند یکجانبه باشد و از کجا معلوم که آمریکا در خاک خود با حملات تلافی جویانه مشابهی روبرو نشود؟ سلاح هسته ای که فقط در اختیار آمریکا نیست. هم اکنون صدها موشک با کلاهک های ویران کننده هسته ای به سوی آمریکا نشانه رفته است. به قول حضرت امام(ره) قصه قدرت های استکباری شبیه حلقه گرگ های درنده است که هریک منتظر کوچکترین حرکت دیگری برای پیشدستی در حمله هستند. و صد البته ایران اسلامی نیز از تمامی قوای خود و سایر ملت های مسلمان و فداکار جهان برای حملات پشیمان کننده و ضربات خردکننده علیه آمریکا در همه جای دنیا استفاده خواهد کرد. بنابراین بهتر است اوباما سخن امام راحل(ره) ما را آویزه گوش کند و دیگر از این غلط های زیادی نکند!
حسین شریعتمداری
در جامعهای که هنوز اشک زنان و رشوه مردان،در حل مشکلات اداری تعیین کننده است و شیوههای کدخدامنشانه،استفاده از عناصر ذینفوذ، یا روابط قبیلهای و خانوادگی در حل بسیاری از مسائل کارساز است،برای گرفتن قراری با یک پزشک معروف یا عمل جراحی، حتی برای معطل نشدن در صف و … سهمیهها عمل میکنند و سرمایه از همه نوع، سرمایههای اقتصادی و اجتماعی و نمادین به کار میافتند، آیا میتوان از بوروکراسی نام برد؟ ظاهراً بوروکراسی تنها برای متن مردم، آنها که کس و کاری ندارند و از سرمایهای برخوردار نیستند، کاربرد دارد و از عمومیت برخوردار نیست.
کلمه:نشست روز یکشنبه نهم اسفند گروه جامعهشناسی دین انجمن جامعهشناسی ایران، به موضوعی با عنوان “دین در شهر” اختصاص داشت. در این نشست، دکتر سارا شریعتی، عضو هیأت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، به سخنرانی پرداخت. او بحث خود را بر پایه یک کار پژوهشی که به همراه دانشجویانش، با هدف سنجش عینیت شهری دین در شهر تهران انجام شده بود، ارائه کرد. در طی این سخنرانی، عکسهای مختلفی از نمادهای دینی در اماکن عمومی شهر تهران پخش شد. متن کامل سخنرانی دکتر شریعتی را در زیر میخوانید.
سال گذشته بحثی داشتم تحت عنوان اسلام و علوم اجتماعی و به این نکته اشاره کردم که امروزه اسلام، مشخصاً به دلیل حضور مسلمانان در اروپا و مسائلی که این حضور در جامعه میزبان ایجاد کرده است، به یکی از سرفصلهای مطالعات علوم اجتماعی بدل گشته است. یکی از این مسائل، تأمل در بحث جایگاه دین درحوزه عمومی/ خصوصی و مشخصاً عینیت جامعهشناختی دین در شهر است. دین در فضای شهری چه نمودی مییابد؟ در شرایط تکثر فرهنگی و دینی و همچنین ظهور فرق و دینداریهای جدید، ادیان تا کجا میتوانند در شهر عینیت بیابند؟ آیا عینیت دین در شهر، عامل انسجام است یا میتواند به چند پارگی و قطعه قطعه شدن شهر بیانجامد؟ آیا شهر منطقه فراغی است که در آن همگی میبایست تنها به عنوان شهروند حضور یابند یا شهر میتواند و باید از خلال معماری، مکانهای عبادی، تبلیغات شهری و مدیریت زمان، بازتابدهنده تکثر دینی، فرهنگی و قومی باشد؟
این بحث در اروپادر دو مقطع مطرح شد و به یک مسأله اجتماعی بدل گشت. نخست مسأله حجاب اسلامی دختران در فرانسه و سپس مسأله ساخت مساجد در سوئیس. اولی به ممنوعیت حجاب اسلامی در مدارس دولتی انجامید، ممنوعیتی که مسأله را حل نکرد بلکه در واکنش، حجاب اسلامی را به آنچه که حجاب رادیکال مینامند (حجابی که تمامی بدن از جمله صورت زنان را نیز میپوشاند) تبدیل و مسأله را پیچیدهتر از پیش کرد.
دومی، با رأی مردم سوئیس، به ممنوعیت ساخت مساجد بر اساس قانون مقابله به مثل، انجامید. استدلال غالب این بود که مگر مسیحیان در برخی از کشورهای اسلامی اجازه دارند اعمال عبادی خود را به شکل علنی در حوزه عمومی انجام دهند، در نتیجه متقابلاً ما نیز نباید اجازه دهیم مسلمانان، شهرهای ما را به اماکن تبلیغ دینی بدل کنند. مسائلی چون عبادت در محل کار، انجام مناسک دینی (جشنها و سوگواریها و تعزیه در شهر و …) نیز نمونه دیگر از گرایش جدیدی به بیان دین در حوزه عمومی بوده است. وجود دیگر ادیان و همچنین ظهور جنبشهای جدید دینی و فرقههای مذهبی که آنها نیز به نوبه خود خواستار عینیت بیشتری در فضای شهری بودند، این مسأله را به یک موضوع محوری بدل کرد و به برگزاری همایشهایی در پارلمان اروپا، در دانشگاهها و در مراکز تحقیقاتی انجامید و مواضع متفاوتی را برانگیخت.
اروپای شرقیها که در سالهای ۴۰ و دوره حکومت کمونیستها تجربه اعمال سیاستهای ضد مذهبی حکومتها را داشتند، نسبت به ممنوعیت بیان دینی در شهر هشدار دادند و از این موضع دفاع کردند که شهر میتواند مکان تجربه پلورالیسم دینی باشد. اروپای شمالیها در زمینه پروتستانتیزم و کلیسای لوتری، از نقش انسجام بخش مدنی دین سخن گفتند. بر عکس، فرانسویها در زمینه کاتولیک خود از لائیسیته دفاع میکردندو به تبع اروه کاکس، بر این موضع تکیه داشتند که دین در همه جا عامل انسجام نیست. در ایرلند، در هند، در یوگسلاوی، دین بیشتر عامل اختلاف بوده است تا انسجام.
در این میان، دو الگوی مدیریت شهری در برابر هم قرار میگرفتند. نخست، الگوی تکثر فرهنگی[۱]که تکثر و نمادهای شهری دین را میپذیرد و الگوی لائیسیته فرانسوی که در یک روایت، شهر را منطقه فراغ، خارج از حضور ادیان و مجادلات دینی قلمداد میکند. هر دو الگو، در زمینه تفکیکگذاری نهادینه و تکثر دینی بهوجود آمده است. تفکیک میان عرصهها و قوهها. تفکیک حوزه شهروندی و تعلقات دینی- من عامدانه از مفهوم سکولاریزاسیون استفاده نمیکنم چون معتقدم این عبارت بیشتر ابهامزاست تا مسأله حل کن- در هر دو الگو ما در شرایطی هستیم که این تفکیک صورت گرفته است و مسأله بر سر مدیریت آن است.
حال این پرسش مطرح است که تهران، به نوبه خود چه الگویی از شهر را ارائه میدهد؟ عینیت دین در شهر تهران چیست؟ زمینهای که در آن هر دو این پیشفرضها غایبند. اروه کاکس از تعبیر شهر سکولار[۲]، استفاده میکرد. آیا ما میتوانیم با بهکار بردن دو گانه سکولار مقدس[۳]، بگوییم که در تهران، ما با الگوی شهر قدسی یا دینی روبرو هستیم؟ در این صورت، تفاوت تهران با شهرهای سنتی دینی چون مشهد و قم که حول یک مکان مقدس شکل گرفتهاند، چیست؟
این سؤالی بود که امسال با دانشجویان تلاش کردیم بدان پاسخ دهیم. مسأله ما، سنجش عینیت شهری دین بود و برای این کار، ابزارمان دوربین عکاسی و میدان کارمان همه اماکن عمومی شهر تهران که نمادهای دینی، تبلیغات دینی، کالاهای دینی و … در آن به چشم میخورد. در این جمعآوری دادهها، ما عامدانه آنچه را که مستقیماً با سیاست در میآمیخت، حذف کردیم.
پروندههای ما، دین در خیابان و در تبلیغات خیابانی، بیلبوردها، دیوارهای شهر، در وسایل نقلیه، مترو و اتوبوس، در مراکز خرید مدرن و سنتی (بازار)، در بیمارستان، در ورزشگاه، در دانشگاه و مدارس، در گورستان و در معماری شهری بود. این پروندههای مختلف هر کدام نیازمند تحلیلهای جداگانهای هستند و هر کدام از این موارد میتوانند موضوع تحقیقات جامعهشناختی دانشجویان قرار گیرند تا بتوانیم طرح دقیقتری از دین در شهر به دست بیاوریم.
با مطالعه میدان مورد تحقیق که همان شهر تهران باشد، چهار شاخص را به عنوان شاخصهای عینیت شهری انتخاب کردیم: مکان، زمان، تحرکهای شهری و نهادهای سیاستگذار. در اینموارد، نقش دولت و سیاستگذاریهای دولتی بسیار مؤثر و مداخلهگر است. به عنوان نمونه، در کشوری که از قانون لائیسیته تبعیت میکند، در هیچ کدام از این چهار بخش، ما با دین به معنی اخص کلمه روبرو نیستیم، جز مکانهایی که حضوری خاموش در شهر دارند و اغلب به میراث فرهنگی کشور مربوطند.
۱٫ تملک دینی مکان: شاخصترین نماد دین در شهر، مکان دینی است. به طور سنتی، شهرهای مذهبی، شهرهایی هستند که حول یک مکان مقدس، اغلب مزار یکی از شخصیتهای مذهبی، شکل گرفتهاند و به مکان زیارتی بدل میشوند. در ایران، مشهد و قم نمونههای آرمانی از شهرهای مذهبی هستند که نقش پایتختهای دینی را ایفا میکنند که به نظرم پرونده دیگری است که قابلیت تحقیق دارد. با این شاخص، ما در شهر، به سراغ بناها و فضاهایی میرویم که با دین پیوند دارند یا با نمادهای دینی نشانهگذاری شدهاند.
۲٫ مدیریت زمان: در شهرهای مذهبی، هم زمان روزمره و هم مناسبتها، از طریق دین مدیریت میشود. ناقوس کلیسا هنوز در بسیاری از روستاهای اروپا اعلام کننده زمان روزمره است و همچنین مراسم روزهای یکشنبه یا مناسبتهای مذهبی با ناقوس کلیسا در شهر طنین مییابد. اذان مسجد نیز همین نقش را ایفا میکند. با این تفاوت که اذان اعلام کننده زمان عبادی است و نه زمان عرفی؛ زمانی که گاه با زندگی عرفی جامعه در تضاد میافتد.
۳٫ تحرکهای شهری: عینیت دینی شهر همچنین با شعائر و مناسک جمعی شاخص میشود. عزاداری، هیأتهای سینهزنی، جشنهای مذهبی که مردم را در فضای عمومی شهر گرد هم جمع کرده و تحرکی ایجاد میکند و همچنین زیارت، که نمونهاش را در پای پیاده به حرم امام رضا رفتن، یا در اروپا به لورد رفتن، میتوانیم ببینیم.
۴٫ سیاستگذاری دینی: شاخص دیگری است که به دین در شهر عینیت میبخشند. شهر از خلال این سیاستگذاریها، محل و فضای اعمال قدرت دینی است. این قدرت مشخصاً از طریق نهادهای سیاستگذار اعمال میشود. عینیت دین در شهر هم از خلال سیاستگذاری این نهادها و کارکرد هنجارساز و نظارت شهری آنهاست (به عنوان نمونه، گشت ارشاد) و هم از طریق نهادهای خیریه، کمیته امداد، وقف، صندوقهای صدقه و …. که به جمعآوری کمکهای مردم میپردازند. با توجه به این کارکرد، دین به مثابه یک قدرت شهری، ناظر اخلاق و امنیت اجتماعی و هم به عنوان قدرت اقتصادی در شهر ظاهر میشود.
با این شاخصها، ما به سراغ جمعآوری دادهها و دستهبندی آنها در شهر میرویم. ابزارهای نظری ما در تحلیل این دادهها، دو مفهوم رایج در ادبیات جامعهشناختی دین است که از سالهای هفتاد میلادی، توفیق بسیاری یافتهاند: مفهوم دین نهادینه[۴] و دین اشاعه یافته[۵] که دابلر طرح کرد. یکی از نمونههای تحقیقی که از این دو مفهوم در توصیف موقعیت دین استفاده کرد، تحقیق روبرت تولر، جامعهشناس انگلیسی است.
وی در کنفرانس بینالمللی جامعهشناسی ادیان در سال ۱۹۸۳، که در لندن با موضوع دین در فضای عمومی برگزار شد، با استفاده از این دو مفهوم، به این نتیجه رسید که در انگلیس، به معنای دقیق کلمه، ما نه با سکولاریزاسیون به معنای کاهش نقش اجتماعی دین، بلکه با نهادزدایی دینی مواجهیم؛ بدین معنا که این یک حیات دینی در جامعه است که خود را جدا از کلیسا تعریف میکند. تجارب دینی متعددند اما این تجارب بیش از پیش، خارج از کنترل نهاد دینی هستند و خود را بی ارجاع به نهاد مشروع دین، تعریف میکنند.
از نظر وی، همه شاخصها خبر از افول دین نهادینه و ظهور یک دین اشاعه یافته میدهند که شکل غالب دینداری در اروپاست. نهادهای تاریخی روبه افولند اما اعتقادات و باورهای دینی همچنان باقی هستند و ما شاهد یک فرایند “دمکراتیزاسیون دین” هستیم؛ به این معنا که باورهای دینی از انحصار نهاد مشروع آن خارج شده است، در حالیکه فضای عمومی همچنان مصرف کننده اموال و کالاهای دینی است. (کنفرانس بین المللی ادیان. سپتامبر ۱۹۸۳ در لندن).
با شاخصهایی که ارائه کردم و با این ابزارهای نظری، ما به سراغ دین در شهر تهران میرویم. با توجه به محدودیت وقت، تنوع عکسها و وجوه مختلفی که این پرونده دارد، من ناگزیر میکوشم توصیف و تحلیل را همزمان به کار گیرم. بدین معنا که پس از توصیف، در هر بخش طرح مسأله کرده، بی آنکه در اینجا قصد ما پرداختن به همه این مسائل باشد.
۱٫ اولین نکتهای که در ایران به چشم میآید، شرایطی است که ما لزوماً با تکثر دینی روبرو نیستیم، بلکه تنها با دین اکثریت مردم به مثابه دینی عینیت یافته در شهر، مواجهیم. نمادهای شهری ادیان رسمی دیگر کشور (آشوریها، ارمنیها، زرتشتیان، پروتستانها و یهودیان) به چند مکان عبادی که اغلب قبل از انقلاب ساخته شدهاند و در مواردی یک مدرسه و چند مرکز فرهنگی یا خیریه (کتابخانه، انجمن سالمندان و …) تقلیل مییابد. این امر ظاهراً حتی شامل تسنن میشود. در نیتجه دین عینیت یافته در شهر، دین رسمی کشور است و ادیان دیگر – جز مکانهای سابق عبادیشان- عینیت شهری ندارند. در اینجا مسألهای که مطرح میشود، سهم اقلیتهای دینی در فضای شهری است. جایگاه این اقلیتها در شهر چیست؟ آیا این سیاست که دین به عرصه خصوصی تعلق ندارد و میتواند و باید در حوزه عمومی هم نمود پیدا کند، تنها مشمول دین رسمی کشور میشود؟
۲٫ دین عینیت یافته در شهر، دین نهادینه است که به شکل عمودی سازماندهی و توزیع شده است. توزیع به این معنا که تنها در مکان و زمان خاصی نباید به سراغ آن رفت و با همه عرصههای زندگی شهری پیوند زده شده است؛ هم به شکل تبلیغاتی، از خودپردازهای بانکی با تبلیغات دینی گرفته تا بیمارستان، تا هنر و جشنوارههایش، بازار و مکانهای خرید، آرایشگاهها، تا ورزش، مدارس و دانشگاهها، هم به شکل و هم به شکل نمادی. مسألهای که در اینجا مطرح میشود، نسبت دین و فرهنگ است.
میتوان پرسید که آیا حضور گسترده دین در همه عرصههای زندگی روزمره، به دلیل سیاستگذاریهای دینی یا به دلیل فرهنگ مشترک دینی است؟ به عنوان نمونه، آیا مردم از نمادهای دینی در محل کار خود، به عنوان جواز کسب استفاده میکنند یا خیر، این نمادها همواره بوده و نشان از فرهنگ دینی مردم دارد. از طرفی میبایست به این نکته اشاره کرد که بر خلاف اروپا که به تعبیر الیویه روا، فرهنگ نه تنها خود را با دین تعریف نمیکند بلکه در مواردی حتی در برابر دین هم قرار میگیرد؛ در ایران، دین هسته سخت فرهنگ را میسازد، در نتیجه نمیتوان گفت که ما با یک سازماندهی دینی به شکل عمودی مواجه هستیم.
اگر نمادهای دینی در سطح شهر چنین گستردهاند، این امر به دلیل خواست مردم و فرهنگ عمومی جامعه است؛ اما نکتهای که نباید از نظر دور داشت، این است که سازماندهی فضای شهری، از جانب مردم انجام نمیگیرد و در اختیار نهادهای دولتی است. در نتیجه به سختی میتوان سهم باورهای فردی را از سیاستگذاریهای دولتی جدا کرد.
۳٫ وجود یک سیاستگذاری دینی که آموزهها و نمادهای مشترک دینی را در همه نقاط شهر ترویج میکند. در برخی از برنامهها، دیوارهای شهری یا مترو و … برای ترسیم آموزههای دینی استفاده شده است. سوال اما این است: آیا معنویت و دین که بنا به تعریف، دارای وجهی فردی، شخصی و رام نشدنی است، میتوانند و باید موضوع سیاستگذاری قرار گیرند؟ در این صورت، آیا ما در برابر این سیاستگذاری، با واکنشهایی روبرو نخواهیم بود؟
۴٫ اگر دقت کنیم میبینیم که همه این نمادها و تبلیغات اغلب دارای یک متولی هستند؛ متولیانی که از حوزه هنر، تا حوزه دانش را در برگرفتهاند. تکثر و تعدد این متولیان این سوال را بهوجود آورد که آیا ما با بوروکراتیزاسیون یا دیوانسالاری در زمینه چنین سیاستگذاریهایی روبرو نیستیم؟ آیا شاخصهای ارائه دهنده توسط وبر برای بوروکراسی (غیر شخصی بودن، مبتنی نبودن بر روابط، قانونی بودن و …) با آنچه که ما در عمل با آن سر و کار داریم، منطبق است؟
در جامعهای که هنوز اشک زنان و رشوه مردان،در حل مشکلات اداری تعیین کننده است و شیوههای کدخدامنشانه،استفاده از عناصر ذینفوذ، یا روابط قبیلهای و خانوادگی در حل بسیاری از مسائل کارساز است،برای گرفتن قراری با یک پزشک معروف یا عمل جراحی، حتی برای معطل نشدن در صف و … سهمیهها عمل میکنند و سرمایه از همه نوع، سرمایههای اقتصادی و اجتماعی و نمادین به کار میافتند، آیا میتوان از بوروکراسی نام برد؟ ظاهراً بوروکراسی تنها برای متن مردم، آنها که کس و کاری ندارند و از سرمایهای برخوردار نیستند، کاربرد دارد و از عمومیت برخوردار نیست. در حوزه دین نیز آیا میتوان از تعدد و تکثر نهادها نتیجه گرفت که ما با یک بوروکراسی دینی روبرو هستیم؟
۵٫ این سیاستگذاریها، باعث تکثر و همچنین ظهور پدیدههای جدید در مناسک، مکانها و زمانها شده است: اولین نکته تعدد مناسک است؛ مناسکی که برخی ابداع شدهاند و دارای پیشینه نیستند؛ یا برخی حاشیهای بوده و امروز عمومیت یافته و مدیریت میشوند. این سیاستگذاریها در عین حالتاریخساز هستند. تاریخهای جدیدی که اغلب با سیاست پیوند خوردهاند اما از آن رو که مبنای مشروعیت سیاسی در ایران دین است، از خلال شعارها و نمادها، بیان دینی مییابند. در عین حال، ما با ظهور مکانهای مذهبی جدیدی نیز روبرو هستیم. این مکانها، برخی خارج از کنترل سیاستگذاری است، مانند دیوار حضرت عباس (ع) در شهر قدس در حوالی شهریار، یا مکانهایی که در نتیجه این سیاستگذاریها شکل گرفتهاند. به عنوان نمونه در شهر تهران میتوان به ظهور مجموعههای دینی اشاره کرد.
به این معنا که مساجد یا اماکن مذهبی بسط یافته و چند منظوره شدهاند. امامزاده صالح، نمونه خوبی از این مجموعههاست که در آغاز صرفاً یک مکان زیارتی بود و امروزه یک مجموعه مذهبی شهری شده است که هم دارای کلاسهای تابستانی است و هم کتابخانه و آموزش دینی و ماهنامه و … دارد. پرسشی که در این بخش از تحقیق مطرح میشود، نسبت سنت و دین است. پیش از انقلاب، یکی از تلاشهای روشنفکران دینی، تفکیک میان سنت و دین بود. نشان دادن آنچه که سهم سنت تاریخی است و آنچه که مشخصاً به دین مربوط میشود. در حال حاضر به نظر میرسد با فرآیندی معکوس مواجهیم. ظهور این ابداعات در حوزه دین، این سؤال را مطرح میکند که نسبت دین و سنت کجاست؟
۶٫ جابهجایی و ترکیب امر دینی با زمینههایی عرفی، یکی دیگر از مواردی است که در مشاهده دین در شهر به چشم میآید. مکان مشروع دین، مشخصاً مسجد است؛ اما امروز با تغییر کارکرد مساجد مواجهیم. بسیاری از مساجد به سالن همایشها، یا سالن مراسم ختم تغییر یافتهاند. کارکردهای مشخص دینی، چون نماز خواندن، دعا، وعظ و مداحی، الزاماً در مکان مشروع دین، انجام نمیشود.
این جابهجایی منجر به تغییر جایگاه و ترکیب امر دینی با زمینههایی شده است که تا دیروز کاملاً از حوزه دینی متمایز بود. تغییر جایگاه نمادهای دینی مصداقی از این جابهجایی است. در مراکز خرید دیدیم که در بسیاری از موارد، تابلوهای دینی که به صورت سنتی در بالاترین مکان قرار میگرفت، در گوشه و کنار مغازه گذاشته شده، یا به شکل یک کالای تزئینی در ردیف دیگر کالاها قرار گرفته است. کالایی شدن، مسابقات و ورود معیارهایی که تا دیروز با دین در تضاد قرار میگرفت، همچون رقابت، برنده و بازنده شدن، ارزشگذاری مادی، پول، جایزه و … به نوبه خود، نمونهای از این امر در عرصه اجتماعی است.
۷٫ همزمان با اینشکل از تسری، ما با حیات دینی دیگری نیز سر و کار داریم که تاولر دین اشاعه یافته یا دمکراتیزاسیون دین مینامید. شاخصه این حیات دینی، تکثر و سیالیت است. حیات دینیای که گاه به شکل موازی و گاه در واکنش و مقاومت با دین نهادینه که به شکل کاملاً سازماندهی شده فضای شهر را پوشانده، شکل گرفته است. احیای دین عامه (دینی که مشخصاً از میراث و سنت دینی تغذیه میکند)، تعدد جریاناتی که “معنویتهای جدید”، “عرفانهای کاذب” یا “شبه دین” خوانده میشود، حضور روشنفکری دینی، دینداری جوانان و … همگی نمونههایی هستند که در قلمرو دین تعریف میشوند اما از کنترل دین نهادینه خارجاند و خود را بدون ارجاع بدان تعریف میکنند.
این حیات دینی در فضای شهر عینیت چشمگیری ندارد. دین عامه اغلب خاموش و پنهان است؛ نه با کلام که با نمادها خود را به نمایش میگذارد. شمع، شمایل، پردههای تبلیغاتی بر سر در منازل، یا مراسم دینی در حیات و زیرزمین خانهها. فرق مذهبی، در حوزه عمومی غایباند. دین روشنفکران و جریانات جدید دینی یا شبه دینی نیز در مجلات و مطبوعات و کلاسهای آموزشی نمود مییابند. ژاک متر، اشاره میکند که این معنویتهای جدید و اشکال جدید دینداری در اروپا، در واکنش، مقاومت و اعتراض به هنجارسازی نظاممند دین نهادینه بهوجود میآید. دینداری جوانان نیز اغلب فردی است یا به شکل اجتماعات کوچکی که در عرصه عمومی بازتاب ندارد. در نتیجه عینیت دین در شهر، تنها به دین رسمی نهادینه تعلق دارد.
نتیجه گیری:
اگر به عنوان یک ناظر از بالا بر شهر نگاه کنیم، با یک همگرایی مواجه میشویم. همگراییای که سیاستگذاری بازتاب میدهد. همه تزئینات شهری، از تبلیغات رسمی تا زیباسازی فضاهای سبز شهر، بیلبوردها و وسایل نقلیه، بانک و بازار و … به ما خبر از وجود یک سیاستگذاری در این زمینه میدهد. این سیاستگذاری، تهران را به یک شهر دینی بدل کرده است.
شهری که هم استتیک و اتیک است و هم اتیکتش، هم زیباشناسی و اخلاق و عنوانش، امضای دینی دارد. شهر دینیای که یک ابداع است. بر خلاف قم و مشهد که به عنوان دو شهر مذهبی، با گذشته و سنت پیوند دارند، هیچ پیوندی با گذشته ندارد. در نتیجه، میتوان گفت که بر خلاف اروپا که در آن، ما با یک جریان وسیع نهادزدایی[۶] دینی روبروییم، به نظر میرسد در ایران ما بر عکس با “نهادینه شدن مضاعف دینی”[۷] مواجه هستیم.
مضاعف به این معنا که نهاد مشروع دین که به طور سنتی، تنها از پشتوانه مالی مردم برخوردار بود، پشتوانهای که همزمان هم به عنوان “یکی از مشکلات اساسی سازمان روحانیت” شناخته میشد (عوامزدگی) و هم به عنوان اصلیترین عامل قدرت جذب مردمی این سازمان،(محبوبیت)[۸]، امروزه حوزه استیلای اجتماعی پشتوانه دین قرار گرفته و به یک نهادسازی مضاعف انجامیده است.
دین بیش از بیش از بالا نهادینه میشود. این تمرکز و نهادینه شدن را در بازارهای دینی شهر میتوان مشاهده کرد. بازارهایی که کالاهای دینی استاندارد را به فروش میرسانند، تک محصولیاند و در آنها، عرصه انتخاب، به یک سنت دینی محدود میماند. گسترش روزافزون نهادهای مدیریت دینی، تعدد برنامهها، همایشها و جشنوارههای دینی، حجم تبلیغات دینی و نقش تعیینکننده رسانهها در این میان، ویژگی ممتاز دین در شهر تهران است که از پشتوانه قدرت سیاسی و اقتصادی برخوردار میشود.
از طرف دیگر اما، اگر از پایین به جامعه نگاه کنیم، با آنچه که جامعهشناسان دین، “دین اشاعه یافته” مینامند، روبرو میشویم. دینی غیر نهادینه، متکثر، فردی یا اجتماعی. سیال و خارج از کنترل نهاد دین. از بالا به ما خبر از یک همگرایی میرسد، در تهران، به عنوان شهر دینی، شهری که هم قوانین و هم سیاستگذاریاش بر مبنای دین تعریف میشود؛ از پایین اما با آنچه که میکل دو اپالزا “لائیسیسم خاموشیها” مینامد، روبرو هستیم.
مجموعه سیاستهایی لائیسیزاسیون که در کشورهای مسلمان راه مییابد اما جزء ناگفتههای حقوقی است. یک تکثر و عرفی شدن خاموش، بی سر و صدا و گسترده که آرامآرام تمام سطح شهر را گرفته است. مثل جشن ولانتین که نفهمیدیم کی وارد شد، اما شد و امروز راننده تاکسی هم به من ولانتین را تبریک میگوید. مثل جریانات جدید دینی یا عرفانهای جدید که کلاسهایش همه شهر را گرفتهاند.
مثل هنرها که از پایین آرامآرام خود را به بالا تحمیل میکنند. همه ممنوعیتها در لایههای پنهان شهر مجاز میشوند و عمومیت مییابند. نمیخواهم بگویم آنچه در حوزه عمومی ممنوع است، به حوزه خصوصی کشیده میشود، این را همه میدانند، نه! در همان حوزه عمومی همه این ممنوعیتها، بی سر و صدا و به شکل خاموشی، تسری یافته و ممکن میشود. در نتیجه، ما با دو فرآیند مواجه هستیم؛ دو فرآیندی که نه به شکل موازی که در تقابل با هم تعریف میشوند؛ نهادینه شدن مضاعف دین از بالا و انتشار دین از پایین.
این بالا و پایین کردنها، به دلیل ویژگی تو در توی شهر تهران است. شهری که گردشگری را که به دوربین عکاسیاش اکتفا میکند، به اشتباه میاندازد. پشت پردهها، آن سوی دیوارها، زیر میزها، توی خانهها، لای روزنامهها، همیشه خبری هست. زندگیای در جریان است. خبری که به چشم دوربین گردشگر نمیآید و تنها شهروند ساکن محله از آن باخبر است. زندگیای که به سختی میتوان مهارش نمود و مدیریتش کرد.
برخی از شهرها را شهر هزارتوها مینامند. شهر لبیرنت[۹]. توکیو یکی از این شهرهاست. خیابانهای بلند و تقاطعهایی بینام و بینشانه. شهرهایی تو در تو و پیچیده، با دیوارهایی بلند و راههایی به هم پیوسته.
یکی از مهمترین ویژگی هزارتوها این است که خروجیهایش را پیدا نمیکنی. برنده، پیروز، قهرمان کسی است که پس از گذار از همه این راهها، دست آخر خروجی را پیدا میکند و از شبح شهر که در تعقیبش است، خلاصی مییابد. ظاهراً من در دام هزارتوهای شهر تهران گیر افتادهام. خروجی بحثم را پیدا نمیکنم. نتیجهگیری را به شما واگذار میکنم. تهران چگونه شهری است؟ چه الگویی از نسبت شهر با دین ارائه میدهد؟
[۱] multiculturalism
[2] Cite seculier
[3] Secular/sacre
[4] Religion institutionnelle
[5] Religion diffuse
[6] Desinstitutionnalisation
[7] Double institutionnalisation
[8]رجوع شود به مشکلات اساسی در سازمان روحانیت. مرتضی مطهری.
[۹] Ville labyrinthe
منبع:سایت انجمن جامعه شناسی ایران