قلم

سیاسی/اجتماعی/فرهنگی

قلم

سیاسی/اجتماعی/فرهنگی

ماجرای دکتر شریعتی و شاگردش که مامور شکنجه اش بود!

ماجرای دکتر شریعتی و شاگردش که مامور شکنجه اش بود!

استاد (محمدتقی) شریعتی می گفت: علت این که علی در بعضی موارد اشتباه می کند، این است که در خارج تحصیل کرده،حوزه که نبوده.یکی سؤال کرد: الآن کسی هست که از دکتر علی بالاترباشد؟ استاد شریعتی گفت: ای بله (با تاکید): علی. سؤال کرد: کدام علی؟ گفت: سیدعلی خامنه ای،...دکتر معتقد بود، بیشتر کسانی که با او مخالفند، اصلا او و کتابهایش را نمی شناسند. خود او نقل می کرد: در منا و عرفات کسی بود به من فحش می داد. به او گفتم: دکتر را می شناسی؟ گفت: نه. گفتم:...

"آینده"، سرویس فرهنگی: حاج حسین مزینانی از اقوام دکتر شریعتی و هم صحبت او در ایام حضور در روستای مزینان، خاطراتی بویژه از آخرین روز های حضور وی در این روستا بیان می کند که شنیدن آن خالی از لطف نیست.

به علت نزدیکی سن، هم صحبت و انیس ایشان بوده ، بنا به گفته خودشان حدود هفت یا هشت سال کوچکتر از دکتر بود. دکتر هر گاه به مزینان می آمد، بخشی از اوقات خود را در کنار یکدیگر گذرانده و در روستا می گشتند و صحبت می کردند. ایشان با حافظه خوبی که دارند خاطرات زیادی از دکتر در ذهن دارند. دکتر در اواخر زندگانی بیشتر به مزینان رفت و آمد داشته است و احتمالا در آنجا پنهان می شده است. ویژگی های بارز دکتر که می توان به آن اشاره کرد و در جای جای این گفتگو به آن اشاره شده است، سادگی، بی تکلفی و آرامش دکتر است.

وی در بخشی از خاطراتش به پیام بهارستان می گوید:

یک استاد محمدی بود، یک بار آمد نشست، گفت: علی آقا تو الآن 300 تومن می گیری خانمت هم در آمد دارد، چه کار داری سر به سر این مردکه(منظورش شاه بود) گذاشته ای؟ دکتر گفت: چقدر از خدا ممنون بودم اگر کله تو بر سر من بود، راحت بودم. بعد که رفت، گفت: خوب! من به این چه آدم چه بگویم؟

همیشه از امدادهای خداوند می گفت و اینکه خداوند اگر بخواهد کمک انسان می کند. می گفت: من در همان زندان که هستم خدا کمک می کند.

خودش می گفت: در زندان بودم یکی از شاگردانم زندانبان بود. مرا می بردند برای بازجویی و به اصطلاح نصیحت می کردند که ای دکتر بیا بساز. یکی از روزها وقتی زندان بودم سرهنگی آمد برای شکنجه، نگاه کرد به ما، دیدم رنگش زرد شد. بی حال شد. گفت: شما شریعتی نیستی؟ گفتم چرا. گفت: خاک بر سر من، من مامورم برای شکنجه شما، حالش بد شد. شبانه آمد پیش ما و گفت: آقای دکتر ما چه کار کنیم،  من را نصیحت کرد و گفت: می خواهم استعفا بدهم ولی تا شما باشی من هستم و سفارش مرا کرده بود. به من می گفت که شما از کجا زندگی می کنی و در آمدت از کجاست؟ گفتم از ثروت پدرم. گفت: ما ثروت پدر شما را بررسی کردیم، چیزی ندارید. گفتم: شما نمی دانید ثروتم کجاست. تعجب کردند. بعد گفتم: ثروت پدر من قناعت است، دستم را که دراز کردم باید پایم را جمع کنم. دستم را نگاه می دارم تا پایم آزاد شود. به هر حال هر جا می رفت یک آشنا پیدا می کرد.

حاج عبد الرضا حجازی، کی باور می کرد او ساواکی از کار در آید. ماه رمضان کفن می پوشید روبروی کاخ گلستان از شاه بد می گفت. می گفتند این آیت الله است. آدم عجیبی بود. نگو که زیر پرده ساواکی است. ما می کُشتیم خودمان را که پای منبرش باشیم . فلسفی هم آن جا می آمد. ولی در آن شرایط حجازی عجیب بود. به دکتر گفتم، حجازی خوب صحبت میکند. گفت: آری او و دیگران  همه خوب صحبت می کنند(با حالت تمسخر) ولی او(حجازی) خیلی صحبت می کند. خیلی ها را حجازی به کشتن داد.

 در حسینیه ارشاد دکتر منبر می رفت من چهار بار رفتم. تلویزیون مدار بسته بود. دکتر شریعتی در زیر زمین سخنرانی داشت. قضیه گوجه فرنگی را که در خارج به شاه زده بودند، مطرح کرد، گفت: وقتی شخصیت یکی به اندازه یک گوجه فرنگی است، و یواشکی گفت: هر چند حیف از گوجه فرنگی! اسراف کردند گوجه فرنگی را.

در نشستها مسائل ظاهری را نداشت، وقتی صحبت می کرد در باب امر به معروف و نهی از منکر یا در باب اجتماع،  می گفت: چقدر خوب است  انسان وقتی مطلبی می گوید جواب بعدی را آماده داشته باشد. چقدر خوب است که انسان بفهمد، فهم داشته باشد. تو آقایی تو سلطنتت را بکن چرا نوکر امریکا می شوی؟! آقای مردمت باش. من برای این احمق ناراحتم ( شاه را می گفت).

در ادامه این خاطرات آمده است:

 استاد (محمدتقی) شریعتی می گفت: علت این که علی در بعضی موارد اشتباه می کند، این است که در خارج تحصیل کرده است، در حوزه که نبوده. من نشسته بودم یک نفر از استاد شریعتی سؤال کرد: الآن در حال حاضر کسی هست که از دکتر علی بالاترباشد؟ استاد شریعتی گفت: ای بله (با تاکید): علی. سؤال کرد: کدام علی؟ گفت: سیدعلی خامنه ای، ایشان مرد ملایی است. در آن زمان این را گفت. 

...

دکتر معتقد بود، بیشتر کسانی که با او مخالفند، اصلا او را و کتاب هایش را نمی شناسند. خود او نقل می کرد: در منا و عرفات کسی بود به من فحش می داد. خود دکتر می گفت: به او گفتم: دکتر را می شناسی؟ گفت: نه. گفتم: پس چرا بد می گویی؟ گفت: به من گفته اند و من می گویم. گفتم کسی را که نمی شناسی چرا بد می گویی. دکترآدم حلیمی بود. به من گفت: وقتی انشاء الله به مکه می روی در باب مکان و ساختمان و ران مرغ و غذا صحبت نکن. آنچه اهمیت دارد این است که  احتمال بدهیم جایی که قدم می گذاریم، محمد، علی و فاطمه قدم گذاشته اند. جای پای یکی از این هاست. بعد از آن وقتی اعمالت را انجام دادی، کمی از جمعیت فاصله بگیر و عظمت را ببین از بالا نگاه کن. از او کتاب حَجَّش را سراغ گرفتم گفت: انشاء الله، برایت می فرستم. که دیگر مهلت نیافت.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد